اين روزاي پدرم

به اين روزاي پدرم...

من دستهایم تخمه مردیست با غیرت

دیگر محیط تنگه جای راهزنها نیست

دیگر "صفی خانی" نمی آید پدر اینجا

هول و هراس رد پای را هزن ها نیست

مادر غذا و نقره ها اشرفی ها را

پنهان نکن در زیر طاق گنبد و برگرد

خانه فضای امن و آرامیست برنو را

روغن زدم...در سر بلای راهزنها نیست

مردان پشت قلعه انبار کتیرا را

از بوته های بیقرار دشت آوردند

جز زوزه های باد بین بوته ی "سگشاش"

یا "قو"کشیدن در صدای راهزنها نیست

 

من تخمه ی ....پنجاه سال پیش از این خاری

من تخمه ی...حالا پدر دردیست بیهوده

هر شب کنار رادیو از درد می فحشد

دستش خیال کهنه  ی مردیست بیهوده


از ترکها می گویدو از غیرت خسرو

از افتخارات نژاد ناب تاجیکش

از "ترکه بازی" کردنش بی "زنگل"وحقه

از خاطرات سالهای دور و نزدیکش


از شهر از شیراز از رقصیدن و کافه

از وانت و برداشت تریاک از خشخاش

از جنگ از چشم انتظاری هاش...فرزندش

هر جا می جنگد دعای مادرش همراش


از انعکاس شروه خوانی کردنش با کوه

از روز های سخت و جان فرسای چوپانیش

از خشکسالی از قنات تشنه از گرما

از خنده ها و شعر های بند تومانیش

 

حالا پدر مثل کتاب حافظش کهنه است

با قرص ها ی آسپرین خوابيده شب ها را

پنجاه سال پیش توی کافه می خندید

حالا تمام شهر می چرخد مطب ها را

 

رحمان مولایی

پانوشت:

صفی خانی:گروهی از عشایر استان فارس که به راهزنی معروف بودند

سگشاش:نوعي بوته خاردار كه در نواحي زاگرس رشد مي كند


قو کشیدن:فریاد زدن از روی هیجان...زوزه

خسرو:یکی از خوانین ایل قشقایی که کشته شد

ترکه بازی:چوب بازی/یکی از بازیهای محلی که بیشتر در عروسی ها

با صدای سرنا و نقاره اجرا میشود...و مهاجم باید چوب را به ساق پای

مهاجم بزند و مدافع با یک چوب بلند از خود دفاع میکند

پوششی که بازیکنان به پای خود می بستند تا از گزند  (zakgol(  زنگل

ضربه های مهاجم در امان باشند...استفاده از زنگل نوعی تقلب محسوب می شود

شعرهای بند تومانی:شعرهای محلی که فقط از روی قریحه سروده میشود

 

 

 


تانکها که بیایند...

یه شعر خیلی داغ دیشب متولد شد

 تانکها را که به حرکت در آوردند....
 تمام زمین بوی مین می داد
 و "این" هزارمین کسی بود که می خواست
 شهید نشود
 "این"
 حرف اشاره ای بود که به هیچ جنگی
 اشاره نمی کرد
 دوست داشت کلاغها وسط مزرعه بپرند
 و خوشه های گندم خودشان را با همه قسمت کنند
 تانکها را که به حرکت در آوردیم...
 زمین از حرکت باز ماند
 لاکپشت ها خوابیدند توی لاک
 و لاک دختر های شهر بوی خشونت گرفت
 لاکهای خاکستری
 سرمه های سیاه
 کونه های سرخ
 چه آرایشی گرفته بود شهر من
 برای جنگیدن...
 دیماه...
 رحمان مولایی

دیس لاو

عمریست تا که خرمن اندام گندمت

جز من همیشه منتظر خوشه لیس هاست

تو لکه های نفتی ننگی و من خلیج

در موی تو مذاکره با انگلیس هاست

در صورتت نشانه ی خشمی کلیشه ایست

در مخرجت لباس مخوف پلیس هاست

تو از فخامت نفس شاملو پری

دشنام دشنه سخنت روی دیس هاست

وقتی که گیس هات

به آتش کشیده می شوند

پرچمم

ولی از این به بعد تو زن دیگری می شوی که در این شعر اجازه پیدا میکنی

مادرم

تمام بادامهای کوهی امامزاده را با لبان تو شیرین کند

و آنطرف گردنه ها

هیچ جنگی سینه هات را سپر نکند

وشیر بدهی تمام

بچه های دهاتم را

آنقدر برقصی

که شاعر قسمت های موزون شعرش را

به خاطرت حذف کند

این روزای دنیا...

خورشید من این روزها بی رونق و طوسی است
دندان در آوردند گلها این چه کابوسیست

نگذار خار چشم آمریکایی ات باشند
وقتی تفنگ کد خدای روستا روسیست

هرچند دور از ذهن باشی باز مغلوبی
چشم تو مانند هواپیمای جاسوسیست

آغوش وا هر گز نباید کرد وقتی که...
دنیا اسیر دام لبخند و همابوسیست

یک اتفاق ساده است این که وبا یا سل...
این جا تمام جاده های شهر ویروسیست

رو به جلو هرگز کسی حرکت نخواهد کرد...
آینده ما مرده در اعداد معکوسیست...
که در نفس هامان به هم شلیک خواهد شد

این روز ها دنیا شبیه فحش ناموسیست.

...

سلام

دوستان

از بعد از مرگ سروش تا حالا نتونستم بیام به روز بشم

چند روز دیگه چهلمین روز رفتنشه و من هنوز دلتنگشم هنوز نبودنش اذیتم می کنه

یه شعر تقدیم به سروش

حالا شبهای قدر قدر تو را بیشتر می دانم

خورشید ۲۱ سال است می چرخد

ماه ۲۱روز

اما تو باز روی جاودانی تاریخ ایستاده ای

...

2012

2012

تقویم ها به گردنه ها حمله کرده اند

با بمب های خوشه ی پروین طالعت

آرشیو های آهنی ات مهر و موم شد

تا یادمان نیاید از این که مچاله ات...

دریا گرفته از بدنت لاشه مرا

دریا محیط ساکن و امن زباله ات

پس فوت کن به واقعه خورشید شمع توست

جشن تولد تو که ملیارد ساله ات...

صد ها هزار شیون و صد ها هزا ر مرگ

می ریزد از صدای غم انگیز ناله ات

.

.

.

.در چین صورت تو مهمات روسیه

در کلت تو معاشقه ی خال هندی است

اعلام وضعیت شده  بحران ولی فقط

در چشم های امن تو اوضاع عادی است

 

چشم تو انتهای تمام زمانه هاست

لبخند تو نشانه ی فر خنده کامی ام

در پیچ و تاب گیس تو طوفان به پا شده است

در ساحل لبان تو  غرق  سونامی ام

 

تنها تو مانده ای زمینی بدون مرز

این جا تمام ثانیه ها خانه ی تو است

تقویم یک فلش بک کوتاه می خورد

در صفحه ای که منتظر شانه ی تو است

 

بین زمین و چشم تو خورشید مضطرب

ساعت شکسته ‚گرد و غبار و دوازده

دارد به روز دیگر خود فکر می کند

تقویم شاکی دو هزار و دوازده

این روزای خودم...

این روزای خودم...

در من عوض شده میلی که داشتی

حتی شماره های موبایلی که داشتی

حتی غرور مانتو و رفتار کفشهات

حتی برای مقنعه رنگ بنفش هات

دیگر عوض شدی دهنت فرق می کند

لحن بیان و عطر تنت فرق می کند

قابی شکسته روی نگاهت نشسته است

اصلاْ نه چشمهای تو قابی شکسته است

تو پیر روزهای جوان گذشته ای

تو سیر از من و هیجان گذشته ای

رحمان روزهای سپیدی که داشتی

حالا شبیه مرده ی پیش از تولد است

هر روز می زند به خودش انگ زندگی

حتی نفس کشیدن گیجش تعمد است

رحمان یک فضای اتوبان قهوه ای

رحمان مقصدی که بدون تردد است

حالا شبیه مرده ی یک  نقش  زندگی است

حالا شبیه خستگی یک اپیزود است

 تو می روی به سمت تفاهم نداشتن

در اجتماع مرده ، تراکم نداشتن

رحمان پک زدن به خیالی که... بی خیال...

حتی به گل به غنچه ترحم نداشتن

تو می روی و مشترک مورد نظر

در گوشی ات همیشه فراموش می شود

مثل شماره های جدیدی که... هیچ کس

مثل شماره ی تو که خاموش می شود

 

ضمنا دوست عزیزم سیداحمدمغربی هم  وبلاگش به روزه....

 

تقدیم به این روزای علی...

تقدیم به این روزای علی

شا خه هامان در اوج رقصیدند

مبتلا به جنون بی ثمری

شاخه هامان همیشه دسته شدند

توی تاریخ مرده تبری.../

که به دست کلاغها افتاد

اعترافات جمله ای خبری

ما خیابان شهر اسطخریم

از هیاهوی ما نماند اثری

آتش گیج فیروز آبادیم

قرنها در خیال شعله وری

تخت جمشید پاتق دنج

عکس قلیان حاکم قجری

(اصلن ما دستهایی هستیم که ...

پنجه هامان از باتلاق جامانده است

و

شاخه هایی را تشکیل دلاده ایم

که تا بریده نشویم مشت نمی شویم

وتو.............

مثل بغضی همیشه در بال

گردن آویز های فر وهری

یا که مانند یوز ایرانی

بی قراری همیشه در خطری

سر نوشتت سوال مجهول است

مثل نسلی که مانده در کمری

مثل فرزاد مثل گلسرخی

تو به مرگی قشنگ مفتخری

سیب گندیده

 

سلام ببخشید یه مدت نبودم نه این که کم کار شده باشم

نه...به قول شیرازی ها ....

سیب گندیده

هر وقت دنیا را شبیه سیب می بینی

از عرش می افتی زمین آسیب می بینی

تا چشمهایت کار خواهد کرد بدبختی

تا آخر عمرت سقوط و شیب می بینی

ذهنت پر از چاقو و زخم تیغ نامردیست

تا دستهایی را درون جیب می بینی

در ازدحام پوچ آدمها فقط دایم

دیو قشنگ و شیک و خوش تر کیب می بینی

در پشت هر دیوار دام زنده بودن پهن

دیوار را در وحشت تعقیب می بینی

دایم زمین می چر خد و از سیب می افتد

گالیله را در حالت تکذیب می بینی

ضلم و فساد و غارت و چنگال استبداد

هر روز دنیا را به این تر تیب, می بینی

....................................

 

 

بدون هیچ دلیلی مرا به یاد بیاور

بدون معجزه به روحم اعتقاد بیاور

تنم سماجت تقدیر تخت و جمشید است

به این حقیقت متروکه اعتماد بیاور

برای مردم ده چشم زخم باریده

بیا و آیه ای از جنس ان یکاد بیاور

عدالت آفت جان قبیله ام شده است

خدا نشسته, کمی لا اقل معاد بیاور

به ابرها بقبولان سکوت نامردی است

به ابرها بقبولان, دوباره باد بیاور

چقدر درد تراشیده ام برای خودم

برای خط زدن تیغ ها مداد بیاور

نشسته ام بغل مبل بی کسی تنها

کنار ساعت مرده, مرا به یاد بیاور

 

دو ترانه

کتونی هام

روز از کفش کتونیم داره

تازه میشه و به راه می افته

توی کابوس قدم های تنم

لکه لکه ی سیاه می افته

 

تنِ این کوچه پر از کفش منه

که واسه سگ دو زدن بستریه

بسکه بیهوده دویده روزا رو

تختِ اون سیاه و خاکستریه

 

بعدِ تو مثل روزای تعطیلم

میرم و پیرَن سیام و می پوشم

واسه ی پرسه ی تو سیاهیا

میرم و کتونیامو می پوشم

 

تنِ یک نیمکتِ تنها میشم و...

که همیشه بی نشونی مرده

یه روزم تو شهر فریاد می زنن

صاحبِ کفشِ کتونی مرده

 

شب کتونیاشو در، آورده

که ستاره ها واسش دق نکنن

تا ستاره های سرنوشت تو

آدم و بیخودی عاشق نکنن





شناسنامه

چقدر واقعیه زندگی، دلم تنگه

واسه روزای قشنگی که صورتی رنگه

چقدر جدّیه که یک منِ کلافه و گیج

داره واسه جریان حیات می جنگه

 

شناسنامه ی من جدیه و من هستم

بیدارم و خودمو توی خواب ها بستم

نوشته رحمان مولایی و یه شهریور

شناسنامه ی من جدیه و من خستم

 

تموم نمیشه همیشه تو حادثه فیلما

تو نیستی ولی امّا پرنسس فیلما

داره میباره از هرجا جنازه و سرباز

تفنگامون پرِ وُ واقعی مثِ فیلما

 

چقدر شوخی ندارن با همدیگه آدما

همیشه کفشِ خیانت پراز ریگه، آدما!

می بینی که یکی داره جدا میشه و میره

به جز خودش به همه عابرا میگه آدما

 

درست لحظه ای که میگی مال اینجایی

می بینی که یکی هستی با عکس و امضایی

که میرسونه باید بین آدما باشی

چقدر واقعیت داره مرگ و تنهایی

 

همیشه تو تنشی مثل شعرِ جنجالی

همیشه از غم بیهودگیت می نالی

همین که پا میشی می گی شاید که خواب باشه

واسه همین می شینی و چشات و می مالی

 

چشات یه عمرِ که از پیشِ روت ترسیده

زمان همیشه به نفع دروغ چرخیده

می بینی که همه چیت و چروک ها بردن

می بینی که یه حقیقت گلوت و چسبیده

 

نمی کشم بخدا کم میارم اینجا رو

نمی تونم ببینم پشتِ روی دیوار و

نمی دونم چرا جرأت نمی کنم که یه روز...

نمی دونم چرا پک می زنم به سیگار و...

 

می بینی که همه جا زندوناش واقعیه

همیشه دلقکِ قصه اداش واقعیه

قیافه ی بدِ غولی که افتاده تو شهر

طبیعیه، بخدا دندوناش واقعیه